تبليغاتX
دختـر جيـگيـلي
ببخشید کسی این طرفا یه اسب سفید ندیده؟!

شاهزاده های دور و بر ما الاغ هم ندارن !

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه دهم آبان 1388
ای ملتی که از صبح تا شب ۱۰۰۰ جور خرج بیخود میکنید!!

به اسپری و یه آدامس خرج بزرگی نیس به خدا..

گناه ما چیه باید شماها رو تحمل کنیم هـان!!

 

استاد جان محترم تنظیم بـ و دجه با شما هم هستیم.!!

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه دهم آبان 1388
 

ای نیمه ی گمشده ی من، کدوم گوری هستی؟! مُردی ایشالا ؟!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه دهم آبان 1388
بالاخره یک سال شد که من یه جا قرار گرفتم … بعداز ۵ سال وبلاگ نویسی ، برای اولین باره که یک ارشیو ۱ ساله دارم .

دیگه وبلاگ حذف نکردم . یادش بخیر چه دورانی داشتم ! چه بهانه های برای وبلاگ حذف کردن داشتم و هیچ وقت هم نمی تونستم سر حرفم بمونم و دیگه بر نگردم تا اینکه اخر سر یاد گرفتم کاری به این نوشته هام  نداشته باشم . یعنی یاد گرفتم خشمم رو بر سر نوشته هام خالی نکنم و اگر کسی باعث ناراحتی ام میشه حرفهام رو به خودش بزنم . گرچه فرقی به حال من نکرد … در هر دو حالت چه وبلاگم رو حذف می کردم چه دعوا می کردم  خودم یه طرف ماجرا بودم که داشت عذاب میکشید …

هی روزگار … بگذریم !

تاریخ هشت / هشت / هشتاد و هشت به هر حال برا من یه روز متفاوت شد … اما بر اساس تفکر نه عقب نه جلو قراره تو لحظه باشم و دم رو غنیمت بگیرم و … به هر حال خدا رو شکر انقدر تاریخش روند هست که اگر لازم شد همیشه یادم می مونه (((:

وبلاگ عزیزم !! دختر جیگیلی ِ من یک سالگی ت مبـارک

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در جمعه هشتم آبان 1388
مچاله ام ..مچاله ..!!
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در دوشنبه چهارم آبان 1388
 

چقدر مردونه..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در شنبه دوم آبان 1388
جناب خدای عزیز ،

غرض از مزاحمت اینکه ،احتراما"و ارادتا" ازتان ناامیدم ،از

خودتان که نه ،از سرنوشتی که برایم نوشتید.

دیگر خیالتان راحت ،این بنده ی حقیر شما هیچ آغـازی را

متصور و منتظر نیس ،هر چه هس امید و انتظار پایان است ،

پایان همه ی بودنش.

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در پنجشنبه سی ام مهر 1388
 ای همه اونایی که کسی رو دارین تا باهاتون "مهربونی" کنه ،بدونین

اینجا کسی هس که با تمام وجودش به شمـا غبطه میخوره .

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در پنجشنبه سی ام مهر 1388
این همه کار، درس،کلاس، مشق، امتحان، برنامه، مسافرت، دوست، کتاب، تفریح، ..پس چرا هنوز هم لحظه ای از یادت غافل نمی شوم؟
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در پنجشنبه سی ام مهر 1388
گاهی اوقات اینقدر طفلکی میشم ،

انقدر طفلک که باید بغلــم کنی فشارم بدی بگی دختره ی

دیوونه..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
کاش هفته ها به جای هفته ،پنجه بودن،بعد از سه شنبه میشد جمعه

خسته میشم خب!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
یه جوری ازم پرسید دوســـــــت پـــــــســر داری ؟ که انگار

دوست پسر/دوست دختر  داشتن یکی از علائم حیات و سلامتیه ..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش در تنم وزان شده

دوست دارمش مث دانه ای که نور را

مث مزرعی که باد را

مث زورقی که موج را

یا پرنده ای که موج را ..

دوست دارمش .دوست دارمش

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
آنچه در من نهفته دریایـی ست ، کاش یارای گفتنم باشد ..!!

 

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
چونان پنسیلینی؛
درد می‌آوری
و شفای این دل چرکینی!
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه نوزدهم مهر 1388
  • من امشب با شجاعت تمام ،جلوی اینهمه آدم،از خودم عذرخواهی میکنم..!!

منِ خوبم..!!

منُ ببخش که گاهی اوقات یه کارایی کردم که باعث شدم مثِ یه مزاحم باهات رفتار بشه یا حرفهایی بهت بزنن که میدونمُ دیدم که از شنیدنشون خیلی دردت اومـده.

دیگه اجازه نمیدم سرزنشت کنن،اَصَن بذا بهمون بگن مغـرور!بهتر از اینه که خم شمُ تیکه های خورد شده ت رو از رو زمین جمع کنم

عزیزم تُ قَدرت بیشتر از ایناش و من این قَدر رو میکنم توی چشم اونهایی که پرواز کردنتُ نمیبینن

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه نوزدهم مهر 1388

تب پیشونی ِ من امشب دستاتُ می خواد ..!!

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
چیزی که کم دارم برای خواب ..
تویی ..
و بوی ادکلنت ..
و گرنه غرق خوابم ..!
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
 

عاشقم کن..!! ولی تُ با دلم راه بیـا..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
وقتی هستی همه چیز هست ..
همه چیز دارم ..
وقتی نیستی ..
نداشته هام شروع می شوند ..
دستهات کو ..؟!
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه چهاردهم مهر 1388
اینهمه خستگی هم آدم را خواب نمیکند وقتی آدم دلش میخواهد بغل شود خوابیده شود ..

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه چهاردهم مهر 1388
 
من میرقصم ..!!

با آهنگ زندگی

با بَک گراندِ روزمرگی

با بوق ممتد یک عوضی

با غرغر های تُ

.

..

...

شاباش شاباش..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه هفتم مهر 1388
یه موقع هایی باید از "خر"  برای نسبت دادن بعضی از آدم ها بهش دلجویی کرد.
نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه هفتم مهر 1388
 181
خنده ی کوتاه مُ بیا گریه کن،عذاب کن..!!

مهمم نیس که چه جرمی یا گناهی این سزاشه..

باقی دلم یه مشت خاک همینم میخوام نباشه

 

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه هفتم مهر 1388
 180
بیا این تو ُ دلُ باقیِ احساسی که مونده

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه هفتم مهر 1388
کهنه نمی‌شود
تکراری نیست
این چشم‌ها!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در سه شنبه هفتم مهر 1388
صندلی ،

برای پذیرائی از تو ،

خودش را آماده کرده،

و میز،

نشسته است تا قصه آرنجهای تو را بشنود.

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در شنبه چهارم مهر 1388
زیبایی و لطافت و حس های قشنگ جای خودش..،اما من نمیدونم  چرا زن بودم انقدر درد داره ،از یه اپیلاسیون ساده بگیر تا بالغ شدن و جیره ماهانه و زن شدن و مادر شدن و چه و چه شدن ..

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در پنجشنبه دوم مهر 1388
نمیدونم چرا دائم منتظر یه خبر خوشم،توی صورت و چشمای اطرافیانم..تا مامان نگام میکنه میگم الانه که خبر خوش رو بده ،تا آبجی میاد طرفم میگم الانه که بگه،

تا اس ام اس میاد میگم خبر خوشه ،تا کلید توی قفل در میچرخه و در باز می شه میگم اومد..

خبر خوش من بیا دیگه..

دارم میمیرم با این انتظار ،میمیرم وقتی یکی داره پس ذهنم نهیب میزنه که این خبر خوش فقط یه وهمه،آخه به من این روزها چه خبر خوشی میشه داد!!

اما من نمیخوام اون نهیب رو باور کنم ،تو حتما" هستی که من اینقدر نزدیک احساست میکنم..فقط یه کم عجله کن،میترسم دیر برسی ..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در پنجشنبه دوم مهر 1388
پاییز رو بگو !

شِرشِر بارونش رو،

صدای کشیده شدن لاستیک ماشین ها روی آسفالت خیس،

روزهای ابری تاریک،

لوازم تحریر نو،دفتر های خط کشی نشده ،بوی پاک کن،صدای مداد روی کاغذ،

مشق نوشتن ها،ریاضی حل کردن ها،جدول ضرب حفظ کردن ها،

خودم به خودم دیکته گفتن ها ،کارت آفرین و صد آفرین ،

شال صورتی که مامان واسم بافته بود،

آش های مامان روی بخاری وقتی بعد از ظهری بودم

به زور از خواب بیدار شدن ها وقتی صبحی بودم

سرما رو بگو!

دماغ های سرخ شده ،نفس های گرم و ها کردن ها،

شال گردن ها و صورت تو که ازش فقط چشم و ابرو باقی میذاره

دستکش ها که همیشه دوست داری در بیاریم

دست های سرد من و بگو که میره توی جیب تو،دست های تو رو بگو که میاد توی همون جیب

منو بگو که غافلگیر نگات میکنم،تو روبگو که نگاهت رو بیخیال نگاه من ــ انگار هیچ اتفاق خاصی نبیفتاده ــ سُر میدی روبرو و دستم رو فشار میدی ،

بی تفاوتی آدم ها رو بگو،

دل آشوبه ی عاشق ها روبگو..!!

نوشته شده توسط دختـر جيـگيـلي!! در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388